شيخ محمد بن طاهر السماوي ( مترجم : عباس جلالي )
97
ابصار العين في انصار الحسين ( ع ) ( سلحشوران طف ) ( فارسي )
عقيل گفت : دارم ، كنيزكى بر من عرضه گرديده ولى صاحبانش آن را كمتر از چهل هزار درهم نمىفروشند . معاويه دوست داشت با عقيل مزاح كند لذا گفت : تو كه نابينايى ، كنيزك چهل هزار درهمى را براى چه مىخواهى ، به كنيزك چهل درهمى اكتفا كن ! عقيل در پاسخ گفت : مىخواهم او را به ازدواج خويش درآورم و فرزندى از او برايم متولد شود كه هرگاه او را خشمگين ساختى تو را با شمشير گردن بزند . معاويه خنديد و گفت : ابو يزيد ! با تو مزاح كرديم ، بدين ترتيب ، معاويه فرمان داد كنيزكى را كه مسلم از او متولد شد براى عقيل خريدارى كردند ، پس از در گذشت پدر ، چند سالى كه از عمر شريف مسلم گذشت به معاويه گفت : من در فلان منطقهء مدينه زمينى دارم و آن را به صد هزار درهم خريدارى كردهام ، دوست دارم آن را به تو بفروشم و بهايش را به من بپردازى . معاويه فرمان داد زمين را از او گرفتند و بهاى آن را به وى پرداخت . اين خبر به امام حسين عليه السّلام رسيد ، طى نامهاى به معاويه نوشت : « اما بعد : . . . فانّك غررت غلاما من بنى هاشم ، فابتعت منه أرضا لا يملكها ، فاقبض منه ما دفعته إليه ، و اردد إلينا أرضنا » . اما بعد : . . . تو ، نوجوانى از بنى هاشم را فريب داده و زمينى را كه وى مالك آن نبوده از او خريدارى كردهاى ، اكنون آن چه را به او دادهاى بازپس بگير و زمين ما را به ما برگردان » . معاويه ، مسلم را خواست و نامهء حسين عليه السّلام را برايش خواند و به او گفت : پولهاى ما را برگردان و زمينت را بگير ، تو چيزى را كه مالك آن نبودهاى فروختهاى . مسلم گفت : جز گردن زدن تو چارهاى نيست . معاويه از خنده پشتك مىزد و پاهايش را به زمين مىكوبيد و به مسلم مىگفت : پسرم ! به خدا سوگند ! اين همان سخنى است كه پدرت وقتى مادر تو را برايش خريدارى كردم به من گفت : سپس